آخر هفته ای که گذشت
آخر هفته ای که گذشت به خاطر کلاس آموزشی که من و بابا داشتیم. مجبور شدیم شما رو به خونه باباجون و مامانی ببریم. ای کاش میشد فقط پنجشنبه کلاس داشتم، حداقل جمعه دیگه کلاس نداشتم و میتونستم بیشتر کنارت باشم. چهارشنبه بعدازظهر ابتدا به خونه آقا جون و عزیز جون رفتیم و شب رو در کنار اونها گذروندیم. آخر شب هم با بابایی اومدیم خونه باباجون. مامانی و خاله سوده برای خرید رفته بودن و هنوز به خونه برنگشته بودن. وقتی برگشتن دیدم وای ی ی کلی برای شما لباسهای خوشگل خریدن. از اونجایی که خیلی خسته شده بودی، توی ماشین خوابت رفته بود و نتونستیم اونها رو تنت کنیم. قرار شد مامانی بعداً لباسها رو تنت کنه و در صورتیکه کوچیک یا نامناسب بود اونها رو تعویض کنه. دست مامانی درد نکنه، همیشه ما رو شرمنده میکنه. خدا همه بابا، مامان ها رو نگه داره. بعد از اتمام کلاس جمعه، با بابایی به خونه خودمون رفتیم و از اونجایی که قرار بود، شب به عروسی پسر خاله من بریم. لباس های مناسب رو برداشتیم و به خونه بابا جون اومدیم. چقدر دلم برات تنگ شده بود. چقدر برای دیدنت لحظه شماری میکردم. فکر نمیکنم این دلتنگی به این زودیها از دلم بیرون بره. من هر روز دلم برات تنگ میشه. ولی این دو روز خیلی سخت گذشت. عروسی هم خیلی خوب و عالی برگزار شد. از اونجایی که دختر گلم توی راه خوابیده بود. توی عروسی اصلاً مامانش رو اذیت نکرد. فقط به خاطر شلوغی سالن کمی غریبی می کرد، بغل هیچ کسی جز خاله سوده و مامانی نمی رفت. امیدوارم خدا همه دختر و پسرها رو خوشبخت کنه. امیدوارم اگر خدا خواست و در آینده بودیم و شما تصمیم به ازدواج گرفتی، عروسیت رو ببینم. چه لذت بخشه تصور عروسیت عزیز دلم. امیدوارم سالیان سال با سلامتی و خوشی زندگی کنی و توی زندگیت انسان شرافتمند و نیک سرشتی باشی. ![]()
![]()
شیرینی های دخترکم
از سرکار که برگشتم سرم خیلی درد میکرد. تا اونجایی که می تونستم خودم رو تا آخرای شب سرپا نگه داشتم (کلاً با قرص خوردن میونه خوبی ندارم). برای اینکه کمی استراحت بکنم روی زمین دراز کشیدم و پاهام رو به مبل تکیه دادم. اومدی پشت سرم روی پاهات نشستی و سرت رو آروم گذاشتی روی سر من. بعد هم که من قربون صدقت میرم، دستت رو روی صورت من میزاری. واقعاً چه لذت بخشه حضوررت. آدم تمام غمها و ناراحتی هاش رو فراموش میکنه. خدایا شکرت. ![]()
یه چیز دیگه که توجه ام رو دیروز جلب کرد راه رفتنت بود. بعضی وقتها آدم به چیزهای کوچیک دور و برش کمتر دقت میکنه مگر اینکه تو شرایط خاصی قرار بگیره. زمانیکه روی زمین خوابیده بودم. از صدای پاهات متوجه شدم دنبال بابایی به اتاق دیگه ای میری. صدای راه رفتنت روی سنگ های کف خونه که تب تب و تند تند قدم میزدی بهم این نوید و داد که کم کم داری یاد میگری بدوی. عزیز دلم همیشه محکم و استوار باشی. ![]()



آخر هفته ای که گذشت
